دو زندانی پشت میله های زندان به دور دست ها نگاه می کردند یکی از انها فقط کثافت میدید و دیگری ستاره ها را.
روز یکشنبه ۲۵/۹/۸۶ سیزدهمین جلسه کلاس بود که چون ما تا ساعت 1 کلاس داشتیم و ناهار هم نخورده بودیم گفتیم قبل از شروع این یکی کلاس بریم یه چیزی بخوریم چون ممکن بود از گرسنگی سر کلاس غش کنیم و اون روز دانشگاه بی تفاوت با مدرسه نبود و ما از صبح سر کلاس بودیم دیگه تند تند رفتیم یه ساندویچ خریدیم و من تا نصفه خوردم و زود رفتم سر کلاس. بچه ها قرار بود کتاب خشم و هیاهو رو بخونن و این جلسه سه نفر مسئول نقد اون شده بودن و اول شروع کردن به گفتن موضوع داستان و معرفی شخصیت های داستان و همه ی شخصیت های مطرح داستان رو نوشتن و برامون توضیح دادن و به حدی خوب توضیح دادن که ما اصلا باورمون نمی شد کتابو نخوندیم و حسابی از قضایای کتابه سر دراوردیم دیگه به فصل اخرش که رسیدن استاد هی می گفتن وقت نداریم و اونها هم اصلا دلشون نمی اومد ازش بزنن خوب چون زحمت کشیده بودن و نمی خواستن نیمه تموم بمونه ولی در هر حال با همه ی عجله ی استاد داستانو تموم کردن و بعه هم شروع کردن به نقد داستان و مسائل داستان رو باز کردن و از ابعاد مختلف بررسیش کردن.
این جلسه واقعا برای کسی که به نقد علاقه منده جالب بود چون هم با روشش اشنا میشد وهم میتونست به مسائلی که باید تو تحلیل یک داستان بهش توجه کنه بپردازه واینکه چه جوری یه داستانو برای خواننده ملموس کنیم و شخصیت پردازی خوبی داشه باشیم .
هیچ کس به جز خودت نمی تواند ارامش و خوشبختی به تو بدهد.