خداوندا به من صبر عطا کن تا انچه را که غیر قابل تغییر است بپذیرم شهامت عطا کن تا انچه را که قابل تغییر است تغییر دهم و بینش و دانایی عطا فرما تا این دو را از هم تشخیص دهم
روز یکشنبه ۱/مهر/۱۳۸۶ اولین کلاس جامعه شناسی در ادبیات ما بود.کلاسی که فقط اسمش رو تو برگه ی انتخاب واحد دیده بودیم و از استادش هم شناختی نداشتیم فقط شنیده بودیم استاد بدی نیست.خلاصه با هزار امید رفتیم سر کلاسشو منم کلی رو نمره ی این درس حساب باز کرده بودم ولی همش به باد رفت البته استاد گرامی ساعت اول کلاس خودشو زیاد نشون نداد.اول که به اشنایی ما از درسو اینکه چقدر از این درس شناخت داریم گذشت.و جالب اینکه بیشتر بچه ها سر کلاس نه شناخت درست حسابی ای از درس داشتن و نه از استاد.(فقط یه چیزی شنیده بودن)دیگه استاد از علایق بچه ها پرسید و اینکه هر کسی چه علاقه ای به هنر داره و چه دستی تو هنر داره.هر کس یه چیزی می گفت.تازه اینکه بعضی ها هرچی استاد می گفت دستاشون بالا می رفت.خدارو شکر هنرمند تو کلاسمون زیاد داریم.از نقاشو خطاط و شاعر گرفته تا کسانی که انواع کتاب های مختلف و خونده بودن.من و دوستمم کلی خندیدیم چون هرچی فکر می کردیم میدیدیم تو هیچ زمینه ای هیچ هنری نداشتیم(البته ما شکسته نفسی هم میکردیم)استاد متوجه ی خندیدن های ما شدو ازمون در مورد هنرمون پرسید.ما هم در کمال صداقت علت خنده هامونو گفتیم و البته چند تا از کتابایی که خونده بودیم هم گفتیم.به هر حال به همین منوال گذشت تا اینکه اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.
چهره ی اصلی استاد مشخص شد .ایشون شروع کردن به گفتن کار هایی که یک عده دانشجوی مظلوم بی زبون باید انجام بدن.البته خود جناب استاد هم فرمودن که می خوام اذیتتون کنم.دیگه واقعیتش لبخند بر لبان ما خشکید و فهمیدیم که رو نمره ی این درسم نباید زیاد حساب باز کنیم.ولی فکر کنم اخر ترم با وجود این چنین استادی از هر انگشتمون یه هنر میریزه و به قولی همه فن حریف می شویم و صد البته بهترین چیز ها دشوار ترین انهاست.ولی در حال جلسه ی اول ته یه حال گیری حسابی بود.خدا به دادمون برسه.
انچه در توانم است را انجام می دهم و بقیه ی امور را به خدا واگذار میکنم
و البته من به این نکته هم باید خیلی توجه کنم که
اگر تقدیر یک لیموی ترش نصیبمان کرد از ان شربت لیمو درست کنیم.